............

بي تو دنيا بر سرم آوار شد

بين ما هرپنجره ديوار شد

آنكه اول نوش دارو مي نمود

برلب ما زهر نيش مار شد

درد ما در بودن ما ريشه داشت

رفتن و مردن علاج كار شدDrawing - woman sitting 
in front of a 
laptop and thinking. 
fotosearch - search 
clipart, illustration 
posters, drawings 
and vector eps 
graphics images

عيب از مابودن از ياران نبود

تا كه ياري يار شد بيزار شد

عاقبت با حيله سودا گران

عشق هم كالاي هر بازار شد

آب يكجا مانده ام دريا كجاست؟

مردم از بس زندگي تكرار شد

امید در شب زلفت به روز عمر نبستم

خیال نقش تو در کارگاه دیده کشیدم

                                                  به صورت تو نگاری ندیدم و نشنیدم

اگر چه در طلبت همعنان باد شمالم

                                                 به گرد سرو خرامان قامتت نرسیدم

امید در شب زلفت به روز عمر نبستم

                                                 طمع به دور دهانت ز کام دل ببریدم

به شوق چشمه نوشت چه قطره‌ها که فشاندم

                                               ز لعل باده فروشت چه عشوه‌ها که خریدم

                                  

ز غمزه بر دل ریشم چه تیر ها که گشادی

                                                   ز غصه بر سر کویت چه بارها که کشیدم

ز کوی یار بیار ای نسیم صبح غباری

                                                  که بوی خون دل ریش از آن تراب شنیدم

گناه چشم سیاه تو بود و گردن دلخواه

                                                   که من چو آهوی وحشی ز آدمی برمیدم

چو غنچه بر سرم از کوی او گذشت نسیمی

                                                  که پرده بر دل خونین به بوی او بدریدم

به خاک پای تو سوگند و نور دیده حافظ

                                                   که بی رخ تو فروغ از چراغ دیده ندیدم

اگه بالِ منی لحظه ی پروازِ منی...

اگه بگم که قول می دم تا همیشه باهات باشم...

اگه بگم که حاضرم فدایِ اون چشات بشم...

اگه بگم تو آسمون عشقِ من فقط تویی...

اگه بگم بهونه ی هر نفسم تنها تویی...

اگه بگم قلبمو من نذرِ نگاهت می کنم...

اگه بگم زندگیمو بذرِ بهارت می کنم...

اگه بگم ماهِ منی هر نفسِ راهِ منی...

اگه بالِ منی لحظه ی پروازِ منی...

میشی برام خاطره ی قشنگِ لحظه ی وصال...

میشی برام باغبونِ میوه های تشنه و کال...

میشی برام ماهِ شبای بی سحر...

میشی برام ستاره ی راهِ سفر...

ولی بدون هر جا باشی یا نباشی مالِ منی...

آخرِ راه کجاست. . .

3.jpg

من تنها

تو تنها

عمر من می گذرد ،و عمر تو نیز در گذر است

 

زمان محدود و ثانیه ها تند تند می دوند

 

آخرِ راه کجاست. . .

 

نمی دانم

 

. . . من تنها

 

تو تنها

 

همه تنهایند ،اما بی خبر از این تنهایی

 

کدام نقطه از زمان ما را به هم خواهد رساند

 

در کدام نقطه از مسیر زندگی چشم در چشم تو خواهم دوخت

 

زمان کی از گذر خواهد ایستاد

 

و کی احساس تو مرا احساس خواهد کرد

 

من با ترس

 

من با هیجان

 

من با غم و اندوه

 

در جنگ و جدالم ،برای لحظه ای بودن

 

برای لحظه ای در یاد تو بودن

 

آری من در این سفر ابدی

 

که از میان کوه های اندوه و تنهایی می گذرد

 

همواره در ترس خواهم بود

 

کاش زمان لحظه ای می ایستاد

 

تا من با تو لحظه ای درنگ کنم

 

شاید لحظه ای آرام می یافتم

 

آخرِ این سفر کجاست، نمی دانم

 

کاش در این سفر طولانی تو نیز همراهم می بودی

 

که تو نیز خود ، چون من در سفری

 

تو از راهی می روی و من از راهی دگر

 

ومن همچنان می روم

 

به آنجا که نمی دانم کجاست.

وعده ی دیدار

ای عشق …!

 

تو در جان و تن

 

من

 

جاری …!

 

دلم آن سوی زمان

 

با یاد تو flowers-desi-glitters-47

 

با تو آیا دارد

 

وعده ی دیداری …!

بر من ببار ستاره های کلامت را

بر من ببار ستاره های کلامت را

تا در ترنم بارش کلامت برویم.

شاید

روزی  اجازه دهی

 همقدم

لحظه هایت شوم.

 ستاره های کلامت را

در لحظه های ساکت عاشق

 بر من  ببار

بر من ببار تا که برویم بهاروار!

بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت

بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی درد مند را
شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق
آزار این رمیده ی سر در کمند را
بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت
اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست
بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان
عمریست در هوای تو از آشیان جداست
دلتنگم، آنچنان که اگر بینمت به کام
خواهم که جاودانه بنالم به دامنت
شاید که جاودانه بمانی کنار من
ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت
تو آسمان آبی آرام و روشنی
من چون کبوتری که پرم در هوای تو
یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم
با اشک شرم خویش بریزم به پای تو
بگذار تا ببوسمت ای نوشخند  صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب
بیمار خنده های توام ، بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی ، گرم تر بتاب

وقتی نیستی

دنیای به این بزرگی واسه من
 وقتی نیستی مثل زندون می مونه
 وقتی نیستی گلا ماتم می گیرن
 بهارم مثل زمستون می مونه
وقتی نیستی
من هوای موندم نیست
 دیگه اینجا
 بی تو جای موندنم نیست
 وقتی رفتی اینه چین خورد و شکست
باغبون درهای گلخونه رو بست
 عروس سفید پوشت تا دم مرگ
لباس سیاه به تن کرد و نشت
 وقتی نیستی
 من هوای موندنم نیست
 دیگه اینجا
بی تو جای موندنم نیست
تو می خواستی دیوارا رو ورداری
 جای هر دیوار یه باغچه بکاری
 تو می خواستی پرده رو پس بزنی
 پشت هر پنجره خورشید بذاری
 وقتی نیستی
 کی به ما نشون بده
 عکس خورشید توی آب چه رنگیه
 کی می خواد به ما بگه
 بدون عشق اینجا پر از آدمای سنگیه
 وقتی نیستی
 من هوای موندنم نیست

یادت نره که یاد تو همیشه همراه منه

http://gallery.dll3.com/data/media/5/mw40_L.jpg

دوستت دارم اندازه ای که ماهی اب رو دوست داره

دوستت دارم اندازه ای که خسته خوابو دوست داره

دوستت دارم اندازه اسمونو ستاره هاش

دوستت دارم امـــــــا …

تو رو میخوام واسه نفس کشیدن

با تو به اوج زندگی رسیدن

یادت نره که یاد تو همیشه همراه منه

یادت نره که خواستنت مثل نفس کشیدنه

یادت نره که اینه از تپش تو روشنه

یادت نره نبودنت سقوط من دم به دمه…

عشق یعنی......

 

عشق یعنی انتظاروانتظار
عشق یعنی هر چه بینی عکس یار
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر
عشق  یعنی سجده ها با چشم تر
عشق یعنی دیده بر در دوختن
عشق یعنی از فراقش سوختن
عشق یعنی سر به در آویختن
عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی چون محمد پا به راه
عشق یعنی همچو یوسف قعرچاه
عشق یعنی لحظه های ناب ناب
عشق یعنی لحظه های التهاب
عشق یعنی گم شدن در کوی دوست
عشق یعنی هر چه در دل آرزوست
عشق یعنی یک تیمم یک نماز
عشق یعنی عالمی راز و نیاز
عشق یعنی یک تبسم یک نگاه

عشق یعنی تکیه گاه و جان پناه
عشق یعنی سوختن یا ساختن
عشق یعنی زندگی را باختن
عشق یعنی همچو من شیدا شدن
عشق یعنی قطره و دریا شدن
عشق یعنی مستی ودیوانگی
عشق یعنی با جهان بیگانگی
عشق یعنی با پرستو پر زدن
عشق یعنی آب بر آذر زدن
عشق یعنی سوزنی آه شبان
عشق یعنی معنی رنگین کمان
عشق یعنی شاعری دل سوخته
عشق یعنی آتشی افروخته
عشق یعنی با گلی گفتن سخن
عشق یعنی خون لاله بر چمن
عشق یعنی شعله بر خرمن زدن
عشق یعنی رسم دل بر هم زدن
عشق یعنی بیستون کندن به دست
عشق یعنی زاهد اما بت پرست
عشق یعنی یک شقایق غرق خون
عشق یعنی درد و محنت در درون
عشق یک تبلور یک سرود
عشق یعنی یک سلام و یک درود


عمرم به تلخي تلخي ها گذشت

پير شد دلم ، به سردي ايام شکست.

در فکر آرزوهاي فردا سير کردم

لحظه ها را فداي باورهاي ساده ام کردم

فردا از راه رسيد و در حسرت ديروز نشستم

کي آمد و کي رفت؟

مقصود نيافتم!

غم دوستان ،خنده ي ايام ديدم

عمرم بگذشت و به آخر رسيد کارم

عجبم نيست که افسوس به کامم آمد

گردش ايام ديدم و کس نيامد به ديدارم

با وحشت تنهايي زندگي کردم

روزها به سر آمد و شب ها ناله کردم

 

اینجا در قلب من حد و مرزی

برای حضور تو نیست
به من نگو که چگونه بی تو

زیستن را تمرین کنم
مگر ماهی بیرون از آب

می تواند نفس بکشد؟؟؟
مگر می شود هوا را از

زندگیم برداری و من
زنده بمانم؟؟؟

بگو معنی تمرین چیست؟؟؟

بریدن از چه چیز را تمرین کنم؟؟؟
بریدن از خودم را؟؟؟

مرا اینگونه باور کن :

کمی خسته کمی تنها

کمی از یاد رفته ٬کمی مغرور

کمی سر خوش

کمی….. کمی باور کردنم سخت است!!؟؟
گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

 

به حباب نگران لب یك رود قسم

و به كوتاهی آن لحظه شادی كه گذشت

غصه هم خواهد رفت آن چنانی كه فقط خاطره ای خواهند ماند .

لحظه ها عریانند

به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز

تو به آیینه نه آیینه به تو خیره شدست

تو اگر لبخند زنی گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

آن هم به تو لبخند می زند

و اگر بغض كنی........ 

وای از آیینه دنیا كه چه ها خواهد كرد

نگاه کن

بلند شو و به نبودن هایت در کنارم نگاه کن
نگاه نکن
این چروک ها رد کوتاهیست
باید دل چروگیده ام را ببینی
نگاه کن
تو هنوز نمی بینی ...

مادر ترزا

مادر ترزا عاشق یه دنیا

مادر ترزا

گنس گونکسا بوجاکسیو یا همان مادر ترزا در سال ۱۹۱۰ متولد گشت.

او کوچکترین فرزند خانواده بود. پدرش که در مسائل سیاسی آلبانی درگیر بود در ۱۹۱۹ یعنی زمانی که او ۹ سال داشت درگذشت. پس از مرگ پدر مادرش او را بر اساس تعالیم کلیسای کاتولیک آموزش داد. اگنس از همان ابتدا مجذوب داستان‌هایی در مورد زندگی مبلغین و خدمات آنها بود.در دوازده سالگی متقاعد شده بود که باید عمر خود را صرف یک زندگی معنوی بکند.در ۱۸ سالگی خانه را ترک و به عضویت گروه خواهران لورتو درآمد و دیگر هرگز مادر و خواهرش را ندید.

آگنس در ابتدا به لورتو ابی در ایرلند برای یادگیری زبان انگلیسی رفت. زبانی که خوهران لورتو از آن برای آموزش به کودکان در هند استفاده می‌کردند.او در سال ۱۹۲۹ وارد هند شد و مراحل کارآموزی خود را در دارجلینگ آغاز کرد. او در ۲۴ می‌۱۹۳۱ به عنوان یک راهبه قسم یاد کرد و نام ترزا را از “تِرِزا اهل آویلاً، راهبهٔ اسپانیایی و بنیانگذار یکی از جریانهای رهبانیت و خدمات خیرخواهانه داشت،برای خود برگزید.او مراسم قسم خود را به عنوان راهبه به صورت رسمی در ۱۴ می‌ ۱۹۳۷ هنگامی که به عنوان معلم در یکی از مدرسه‌های صومعهٔ لورتو در شرق کلکته مشغول به تدریس بود به جای اورد. هر چند که ترزا از آموزش دادن لذت می برد اما فقر گستردهٔ حاکم بر کلکته به شدت او را آزار می داد.

امور خیریه

در دهم سپتامبر ۱۹۴۶ ترزا چیزی را هنگام سفر به دیر لورنتو در دارجلینگ تجربه کرد که خود ان را ندایی در درون ندا خواند.ترزا می‌گوید: من می‌خواستم تا دیر را ترک کنم و به مردم فقیر در حالی که در میان ان‌ها زندگی می‌کنیم کمک کنم.این یک وظیفه بود.

ترزا کار مبلغی خود را در سال ۱۹۴۸ با به تن کردن ردایی با خط‌های آبی شروع کرد او شهروندی هند را دریافت نمود و به زندگی در میان فقرا روی اورد. در ابتدا به تدریس در مدرسهٔ موتجهیل پرداخت و سپس به پرستاری از افراد بینوا و قحطی زده روی آورد.کارها و تلاش‌های او خیلی زود توجه مقامات رسمی زیادی از جمله نخست وزیر هند را در پی داشت.

ترزا در خاطرات خود می‌نویسد که ۵ سال اول کار او مملو از دشواری‌ها و مشقات زیادی بوده‌است.او درامدی نداشت و از حامی ای برای دریافت غذا و مایحتاج برخوردار نبود. ترزا در این مدت دچار احساس تنهایی و شک و تردید و وسوسه‌ای برای بازگشت به زندگی نسبتا اسوده در دیر شد.

امور خیریه در سطح جهانی

در سال ۱۹۸۲ مادر ترزا در اوج محاصره بیروت توانست ۳۷ کودک را که در بیمارستان خط مقدم گرفتار شده بودند با آتش بسی موقت میان ارتش اسرائیل و چریکهای فلسطینی نجات دهد.

وی همراه با کارکنان صلیب سرخ به آن منطقه سفر کرد و توانست کودکان بیمار را نجات بخشد.

در اواخر دههٔ ۱۹۸۰ میلادی با بازتر شدن فضا در کشورهای اروپای شرقی، که قبلا به خاطر کمونیست مبلغان مذهبی را رد کرده بودند، وی تلاشهایش را معطوف به گسترش مذهب در این کشورها کرد. او با موضعی محکم با مخالفت در برابر سقط جنین و طلاق پرداخت و شعارش این بود که: «مهم نیست آنها چه میگویند، شما باید آنها را با لبخند و کار خود تغییر دهید.»

مادر ترزا برای همکاری و کمک به جاهای مختلفی سفر کرد. از جمله برای مبارزه با گرسنگی به اتیوپی، در حادثه چرنوبیل برای کمک به آسیب دیدگان تشعشات هسته‌ای، و همچنین برای کمک به قربانیان زلزله در ارمنستان به این مناطق سفر کرد. در سال ۱۹۹۱ در اولین بازگشت به وطنش خانه خیریهٔ برادران مبلغ را در تیرانای آلبانی تاسیس کرد.
تا سال ۱۹۹۶ او ۵۱۷ ماموریت را در بیش از ۱۰۰ کشور جهان انجام داده بود.

بیماری و مرگ
سنگ قبر مادر ترزا
تندیس مادر ترزا در کوزوو

ترزا در سال ۱۹۸۳ در رم هنگامی که قصد دیدار با پاپ را داشت دچار یک حملهٔ قلبی شد. پس از دومین حمله قلبی وی یک ضربان ساز دریافت نمود.در ۱۹۹۱ پس از جدال با بیماری ذات الریه در مکزیکو او دچار مشکلات قلبی بیشتر شد.به او پیشنهاد شد تا از مقام خود به عنوان مدیر امور خیریه کناره گیری کند اما راهبه‌های گروه‌های مذهبی در جلسه‌ای سری رای به باقی ماندن او در سمت خود شدند.مادر ترزا تصمیم انان را مبنی بر باقی ماندن در سمت خود پذیرفت.

در سال ۱۹۹۶ مادر ترزا در سانحه‌ای به زمین خورد و استخوان ترقوه اش شکست.در ماه اگوست همان سال او به بیماری مالاریا دچار شد و بطن چپ قلب خود را از دست داد.او یک عمل قلب انجام داد اما واضح بود که وضع چسمانی او دارد رو به وخامت می‌گذارد.هنگامی که بیماری او شدت گرفت و مجبور به بستری شد در خواست نمود تا همانند بقیهٔ مردم عادی در بیمارستانی در کالیفرنیا مورد معالجه قرار گیرد. اسقف اعظم کلکلته به کشیشان دستور داد تا بر روی مادر ترزا مراسم جن گیری انجام گیرد زیرا که تصور می‌کرد او مورد حملهٔ شیطان قرار گرفته‌است.

مادر ترزا در ۱۳ مارچ ۱۹۹۷ از مقام خود استغفا کرد و در ۵ سپتامبر همان سال زندگی را بدرود گفت. هنگام مرگ امور خیریه دارای بیش از چهار هزار راهبه و در ۱۲۳ کشور جهان مبلغ داشت.دولت هند به منظور قدردانی از زحمات مادر ترزا برای او مراسم رسمی ویژه ای به عمل اورد.

معجزات و شناخته شدن به عنوان قدیس

پس از مرگ مادر ترزا واتیکان تحقیقات خود را در رابطه با قدیس بودن او اغاز کرد.

در سال ۲۰۰۲ واتیکان شفا یافتن زنی هندی را که توموری در شکم خود داشت و با نگاه کردن به عکس ترزا بر روی یک یادگاری بهبود یافته بود را به عنوان معجزه به رسمیت شناخت. مونیکا بسرا زن شفا یافته در این رابطه می‌گوید که پرتوهایی از نور از سمت نگاره مادر ترزا تشعشع یافت تومور سرطانی وی را درمان نمود هرچند شوهر او و منابع بیمارستانی اصرار داشتند که معالجات پزشکی او را شفا داده است. نقد‌ها و صحبتهای زیادی پیرامون این امر شده‌است دکتر مصطفی در این رابطه به نیویورک تایمز گفت که در واقع کیست برسا سرطانی نبوده‌است علاوه بر این او به مدت تقریبا یک سال تحت درمان بوده‌است و این نمی‌تواند یک معجزه باشد.