آخرِ راه کجاست. . .
من تنها
تو تنها
عمر من می گذرد ،و عمر تو نیز در گذر است
زمان محدود و ثانیه ها تند تند می دوند
آخرِ راه کجاست. . .
نمی دانم
. . . من تنها
تو تنها
همه تنهایند ،اما بی خبر از این تنهایی
کدام نقطه از زمان ما را به هم خواهد رساند
در کدام نقطه از مسیر زندگی چشم در چشم تو خواهم دوخت
زمان کی از گذر خواهد ایستاد
و کی احساس تو مرا احساس خواهد کرد
من با ترس
من با هیجان
من با غم و اندوه
در جنگ و جدالم ،برای لحظه ای بودن
برای لحظه ای در یاد تو بودن
آری من در این سفر ابدی
که از میان کوه های اندوه و تنهایی می گذرد
همواره در ترس خواهم بود
کاش زمان لحظه ای می ایستاد
تا من با تو لحظه ای درنگ کنم
شاید لحظه ای آرام می یافتم
آخرِ این سفر کجاست، نمی دانم
کاش در این سفر طولانی تو نیز همراهم می بودی
که تو نیز خود ، چون من در سفری
تو از راهی می روی و من از راهی دگر
ومن همچنان می روم
به آنجا که نمی دانم کجاست.