gpaf37pqcwibury12umt.gif

تو مرا می فهمی ... من تو را می خواهم و همین ساده ترین قصه ی یک انسان است . . . تو مرا می خوانی من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم و تو هم میدانی تا ابد در دل من می مانی

اجازه هست

سلام عزیز مهربون، اجازه هست بشم فدات؟
 
اجازه هست تو شعر من، اثر بذاره خنده هات؟

شب که می شه یواش یواش، با چشمک ستاره هاش

اجازه هست از آسمون، ستاره کش برم برات؟
 
اجازه هست بیای پیشم یه كم بگم دوست دارم؟

تو هم بگی دوسم داری بارون بشم دل ببارم

بریم تو باغ اطلسی بی رنج و درد بی كسی

بهت بگم اجازه هست گل روی موهات بذارم

 
اجازه هست خیال کنم، تا آخرش مال منی؟

خیال کنم دل منو، با رفتنت نمی شکنی؟

اجازه هست خیال کنم، بازم میای می بینمت؟

با اون چشای مهربون، دوباره چشمک می زنی؟
 
طپش طپش با چشمكت، غزل بگم برای تو

با اتكا به عشق تو، تو زندگی برم جلو؟

هر چی بگی نه نمی گم، جونم بخوای برات می دم

هر چی می خوای بهم بگو، فقط بهم نگو برو

اجازه هست بازم تو خواب، بوس بكارم كنج لبات

یه شعر تازه تر بگم، به یاد شرم گونه هات

نشونیتو بهم می دی؟ تا پنهون از چشم همه

ورق ورق نامه بدم بازم برات
 
همیشه مهربون من! نامه رسید به انتها

فقط یه چیز یادت باشه:
بازم به خواب من بیا

فرصت پرواز

آسمان فرصت پرواز بلند است،

قصه این است چه اندازه کبوتر باشی...!!!                     

 

اي صدف

مرامت را بنازم اي صدف

هرگاه دلت از آسمان آبي و

درياي پر امواج مي گيرد

دهانت بسته مي گردد

دلت پر غصه مي گردد

و عشق تو

به آن دريا

چنان پاك و چنان خالص

كه همچون دُر

سفيد و ناب مي گردد

و دريا

همچنان كف بر لبِ

اين آسمان آبي و ساحل

به دنبال افق گردد

 

ای آرزوی اولین گام ِ رسیدن

بر جاده‌های بی‌سرانجام ِ رسیدن

كار جهان جز بر مدار آرزو نیست
با این همه دل‌های ناكام ِ رسیدن

كی می‌شود روشن به رویت چشم من، كی؟
وقتِ گل نی بود هنگام ِ رسیدن؟
دل در خیال رفتن و من فكر ماندن
او پخته‌ی راه است و من خام ِ رسیدن

بر خامی‌ام نام ِ تمامی می‌گذارم
بر رخوت درماندگی نام ِ رسیدن

هرچه دویدم جاده از من پیش‌تر بود
پیچیده در راه است ابهام ِ رسیدن

از آن كبوترهای بی‌پروا كه رفتند
یك مشت پر جا مانده بر بام ِ رسیدن
ای كالِ دور از دسترس! ای شعر تازه!
می‌چینمت اما به هنگام ِ رسیدن

شکست

شب شکست ، پيمان شکست ،

 

عهدي شکست ، قلبي شکست

 

از شکست هر شکستي

 

بر دلم آهي نشست . . .

 

لحظه های نبودنش

 

نقاش نیستم اما...

تمام لحظه های نبودنش را درد میکشم...

عکس : لبخند مونالیزا با 3604 فنجان قهوه !

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
تابلوی زیبای لبخند مونالیزا با استفاده از 3604 فنجان قهوه با غلظت های متفاوتی از شیر !

لبخند

به که گويم که تو منزلگه چشمان مني،


به که گويم تو نوازشگر دستان مني،


گر چه پاييز نشد همدم و همسايه ي من،


به که گويم که تو باران زمستان مني؟..


مثل باران چشم هايت ديدني است،


شهر خاموش نگاهت ديدنيست،


زندگاني معني لبخند توست،


خنده هايت بي نهايت ديدني است

ساعت ، بمان نرو

ساعت ، بمان نرو

دیگر زمان زیادی نمانده است

باید کمی ستاره ببینیم در آسمان

باید نهال خنده بکارم به روی لب

تا انتهای خط

راهی نمانده است

تیک تاک عمر من

آه.. ای دقیقه های عجول  و فراری ام

رخصت نمیدهید ؟

بر من چه کارهای زیادی که مانده است

زین خیل آرزوی فراوان دور دست

ناگه چه دیر شد

زین فرصتی که نمیآیدم به دست

آخر کجا شدند

ایوان و چای و حوض

و آن کودکی که پر از  خاطرات سبز

از دست رفته اند

ساعت ، تو را به جان عقربه هایت ، بمان ، نرو ..

باید کمی بنفشه بکارم کنار حوض

با چتر های بسته ، بجویم سرشک اشک

ایینه ، خنده های من از یاد برده است

باید دوباره بیابم نشان عشق

گویی که سالهاست

من با کسی ، که نه

گویی که با خودم

من قهر بوده ام

دیگر یواشکی به دلم پر نمیکشد

قاشقزنی ، به پشت پنجره قاشق نمیزند

بادبادکی به اسمان سپیدم نمیرود

دیگر دلم ، زروی آتش گرمی نمی پرد

اینک من و دقایقی پر از شاید و اگر

در انتظار چه ؟

خود نیز مانده ام

بی پرده با تو بگویم عزیز دل

یک شب چه کودکانه به خواب سپید و پاک

ناگه چنین بزرگ ، من از خواب جسته ام

در این زمانه آدم بزرگها

من سخت گشته ام

گویی کسی ، شبانه ، کودکی ام را ربوده است

از ان همه امید و خنده و احساس پاک و ناب

از لذت نشستن در حوض لحظه ها

چیزی نمانده است

باید شروع کنم

حتی اگر به آخر خط هم رسیده ام

یک نقطه مینهم

اینک منم

برپا و استوار در اغاز خط نو

خوش خط تر از گذشته

آری منم ، که دفتر عمرم  نوشته ام

بد خط ، سیاه ، خط خورده

کسی را گناه نیست

اه ای خدای من

از دفتر حیاتی چند برگ عمر من

چند صفحه مانده است ؟

دیگر گلایه بس

باید دوباره عاشقانه نفس را فرو برم

باید که بی بهانه بخوانم ترانه ای

تا هست دفتری

تا مانده برگ نو

باید تمام ورق های رفته را

خط خورده یا سیاه

دیگر زیاد برد

دیگر مداد رنگی سیاهی نمیخرم

یک جعبه ابرنگ

و انگه مداد رنگی و نقاشی حیات

ابی اسمان

سرخی به گونه ها

زردی به اتش و سبزی به زندگی

اینک منم قلم به دست

خطاط لحظه ها

نقاش عمر خود

ساعت نماند و رفت

در این دو روز عمر

پیروز ان کسی

که در دفتر حیات

تکلیف هرچه بود

این مشق زندگی زیبا نوشت و رفت.

برگ پاییزم وخسته دل ازبادخزان

 

عشق اگرباتوبیاید به پرستاری من

شب هجران نکندقصددل آزاری من

روزگاری که جنون،رونق بازارم بود

تونبودی که بیایی به خریداری من

برگ پاییزم وخسته دل ازبادخزان

باغبان نیزنیامدپی دلداری من

اشک گرما غم عشق وآمدوجاناچه کنم؟!

اگربه فردانرسد این شب بیداری من

عشق اگرباتوبیایدبه پرستاری من

قصه ی عشق شود قصه ی بیماری من

من ودیوانگی ومهرو وفایارشدیم

تاتوباشی و،منو،عشق و وفاداری من

ماه بالای سر تنهایست

 

 

 

ماه بالای سر آبادی است ،
اھل آبادی در خواب .
روی این مھتابی ، خشت غربت را می بویم .
باغ ھمسایه چراغش روشن ،
من چراغم خاموش .
ماه تابیده به بشقاب خیار، به لب کوزه آب .
غوک ھا می خوانند .
مرغ حق ھم گاھی .
کوه نزدیک من است : پشت افراھا ، سنجد ھا .
و بیابان پیداست .
سنگ ھا پیدا نیست ، گلچه ھا پیدا نیست .
سایه ھای از دور ، مثل تنھایی آب ، مثل آواز خدا پیدا بود .
نیمه شب باید باشد .
دب اکبر آن است : دو وجب بالاتر از بام .
آسمان آبی نیست ، روز آبی بود .
یاد من باشد فردا ، بروم باغ حسن گوجه و قیسی بخرم .
یاد من باشد فردا لب سلخ ، طرحی از بزھا بردارم ،
طرحی از جاروھا ، سایه ھاشان در آب .
یاد من باشد ، ھر چه پروانه که می افتد در آب ، زود از آب در آرم.
یاد من باشد کاری نکنم ، که به قانون زمین بر بخورد .
یاد من باشد فردا لب جوی ، حوله ام را ھم با چوبه بشویم .
یاد من باشد تنھا ھستم.
ماه بالای سر تنھایی است.

ما در کودکی از تشنگی دیدن وی
دزد دزدانه
ز هفتاد و دو بام
می گذشتیم به ترس
تا لب بام حیاط داماد
او که افسرده ترین مردم را می خنداند
تا کجا رفت کجا ؟
او که غدارترین شاهان را
همه تخت نشینان و ستمکاران را
پیش پای مردم
سکه پولی می کرد
تا کجا رفت کجا ؟
او که در هر نقشی خنده زنان
گریه رنج و غم مردم بود
به خصوص
پاوهای بازار
او که دلپاکی و یکرنگی مردم را داشت
و مانند کلم
گنگ و پیچیده نبود
به همان سادگی صحنه حوض
آن گل خندان لب
لاله سرخ و سیاه
آن که می آوردم
عطر تلخی از دور
عطر شادی و سرور
و چراغان های
لاله زار تهران
و چه فصلی رویید
فصل نادانی و مسخ و خفقان
سالهای قربان
یوسف مصری ‚ مهدی سیاه
حکم شهر چراغان ها بود
مرغ خوش الحان صحنه حوض
خسته و پر بسته
با دلی بشکسته
سرد و خاموش
کناری تنها
و فقط خاطره ها ‚ خاطره ها
او که افسرده ترین مردم را می خنداند
آن سیاه تنها
تا کجا رفت کجا ؟

آه ………. چرا نموندی

 

اونی که مدعی بود عاشقته

تو رو تو فاصله ها تنها گذاشت

بی خبر رفتو تو این بی راهه ها

ردپاشم واسه چشمات جا نذاشت

آه ……… دل رو سوزوندی

آه ………. چرا نموندی

……..

من و هر ثانیه و جنون تو

واسه من همین خیالت هم بسه

بذار جاده ها اشتباه برن

ما که دستمون به هم نمیرسه

با حریر پیله های کاغذی

واسه من جادرو ابریشم نکن

من به پروانه شدن نمیرسم

حرمت فاصله مونو کم نکن

آه ……… دل رو سوزوندی

آه ………. چرا نموندی

کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد

 

 

دلم گرفته است
دلم گرفته است

به ایوان می روم و انگشتانم را

بر پوست کشیده ی شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند

چراغ های رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب

معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد

پرواز را بخاطر بسپار

پرنده مردنی ست

بيهوده می كوشی

چرا بيهوده می كوشی كه بگريزی ز آغوشم

از اين سوزنده تر هرگز نخواهی يافت آغوشی

نمی ترسی، نمی ترسی، 

كه بنويسند نامت را

به سنگ تيره گوری، 

شب غمناك خاموشی


بيا دنيا نمی ارزد باين پرهيز و اين دوری

فدای لحظه ای شادی كن

اين رؤيای هستی را

لبت را بر لبم بگذار

كز اين ساغر پر می

چنان مستت كنم

تا خود بدانی قدر مستی را

عشق ، عشق می آفریند

عشق ، عشق می آفریند .


 عشق ، زندگی می بخشد .


 زندگی ، رنج به همراه دارد . 


رنج ، دلشوره می آفریند .


 دلشوره ، جرات می بخشد . 


جرات ، اعتماد می آورد . 


اعتماد ، امید می آفریند .


 امید ، زندگی می بخشد . 


زندگی ، عشق به همراه دارد .


 عشق ، عشق می آفریند ...

هر چی که دارم مال تو


سر روی شونه هام بذار

دل به صدای من بده

آهوی دل نازک من

ای به ترانه تن زده

دار و ندارم مال تو

تو غم به قلبت راه نده

وقتی تموم خوبی ها

از تو چشات شعله زده

دار و ندارم مال تو

هرچی که دارم مال تو

صدای سازم مال تو

هر چی می سازم مال تو

ای تو بهونه واسه ی

گریه های یواشکی

ای تو تموم سادگی

مثل روزای کودکی

می خوام که سقفمون رو با

ستاره اندازه کنم

می خوام که تا ته چشات 

از تو نفس تازه کنم

دار و ندارم مال تو هر چی که دارم مال تو

جواب عشق را با عشق

 


جواب سلام را با سلام دهم،


 جواب کينه را با گذشت،


 جواب بي مهري را با محبت

،

 جواب بي ادب را با سکوت،


 جواب نگاه مهربان را با لبخند،


 جواب گناه را با بخشش،


 جواب لبخند را با خنده،


 جواب دروغ را با راستي


 و جواب عشق را با عشق

آرزو


کاش بر ساحل رودی خاموش 


عطر مرموز گیاهی بودم 


چو بر آنجا گذرت می افتاد 


به سرا پای تو لب می سودم 


کاش چون نای شبان می خواندم 


به نوای دل دیوانه تو 


خفته بر هودج مواج نسیم 


میگذشتم ز در خانه تو 


کاش چون پرتو خورشید بهار 


سحر از پنجره می تابیدم 


از پس پرده لرزان حریر 


رنگ چشمان ترا میدیدم 


کاش در بزم فروزنده تو 


خنده جام شرابی بودم 


کاش در نیمه شبی درد آلود 


سستی و مستی خوابی بودم 


کاش چون آینه روشن میشد 


دلم از نقش تو و خنده تو 


صبحگاهان به تنم می لغزید 


گرمی دست نوازنده تو 


کاش چون برگ خزان رقص مرا 


نیمه شب ماه تماشا میکرد 


در دل باغچه خانه تو 


شور من ، ولوله برپا میکرد 


کاش چون یاد دل انگیز زنی 


می خزیدم به دلت پر تشویش 


ناگهان چشم ترا میدیدم 


خیره بر جلوه زیبایی خویش 


کاش در بستر تنهایی تو 


پیکرم شمع گنه می افروخت 


ریشه زهد تو و حسرت من 


زین گنه کاری شیرین می سوخت 


کاش از شاخه سر سبز حیات 


گل اندوه مرا می چیدی 


کاش در شعر من ای مایه عمر 


شعله راز مرا میدیدی

دل نوشته من

http://amirhvr.persiangig.com/image/sham%2002.gif


آسمان آبيست

دريا آبيست آرام

ماه در آسمان به زيبايي آرميده

اما

روزگار من چون خاك كوير تفته و داغ

سينهام پر درد

آسمان آبيست

خورشيد بر مزار تنم مي تابد

كوير سينه ام تشنه است  كاش قطره اشكي از  چشمه منتظر چشمانت بر روي آن سرازير ميشد

دلم گرفته است                            دلم گرفته است

سيراب كن اين خاك تشنه را

بر مزار سينه ام جرعه اي عشق بپاش

شايد اين درد كمتر نمايان شود

دلم گرفته است                           دلم گرفته است

مرا به دست فراموشي باد نسپار

از ترحم بيزارم

شربتي از شهد شيرين لبانت بر من بنوشان تا از جان تو جان بگيرم

مرا مست كن از شراب بوسه هايت

بگذار از گرماي سينه ات گر بگيرم

مرا از اين خواب شيرين بيدار مكن

تنم را لمس كن

سردي اين جسد را حس ميكني

بر من دم مسيحاييت را بدم اي عشق تا از نفس تو جان بگيرم

نوري شو تا تاريكي سرد اين قبرستان را به پايان برسانم

کاش می شد

 

زودمان دیر


دلهامان چه پیر


و درون جسممان


یک روح می باشد اسیر


کاش می شد بشکنیم قفل قفس


و رویم تا اوج عشق ما یکنفس


کاش می شد


کاش می شد


کاش می شد

 

چه آرزومندانه

 
نمی دانم چه خواهی کرد...

روزی که دریابی در جای جای این شهر ،
 
برتن دیوارهای سنگی و گلی ، بر زمین و آسمان ،
 
 رد پای نگاه های خسته ام در جستجوی تو سنگینی می کند

روزی که دریابی روزگارانی نفست گرانقیمت ترین نفسها بوده است

نمی دانم چه خواهی کرد روزی که بدانی برایم از هر کس و هر چیز با ارزش تر بوده ای

روزی که بدانی در نبودت چه عاجزانه سوختم و در حسرتت چه ملتمسانه شکسته ام و در انتظارت

چه آرزومندانه تصویر عشق را رنگ زده ام
 
 
 
 
 

بی تو من چه کنم ؟؟؟

شاید این فاصله ها هرگز به رسیدن نرسد

شاید این کالترین میوه به چیدن نرسد

بال پروازی اگرهست به سوغات بیار

مگذار از قفس این تن به پریدن نرسد

از تن خسته من بی تو دراین غربت وادی

سایه ای مانده که شاید به تپیدن نرسد

رفته ای زود بیایی ، تو اگر بر دل من

خنجری هست که شاید به بریدن نرسد

نازنینم

 

چه کردی با دل من نازنینم

 

که هر شام و سحر اندوهگینم؟

 

مرا دعوت بکن در باغ چشمت

 

که از باغ تو لبخندی بچینم

 

تو صبح بی غروب آسمانی

 

من آشفته ترین زن زمینم

 

نگاهت کفر دنیا را در آورد

 

همین کفر مقدس گشته دینم

 

دلم بی تاب رویت می شود باز

 

میان عاشقان عاشق ترینم

 

چشم تماشا

نمی شه غصه ما رو يه لحظه تنها بذاره

نمی شه اين غافله ما رو تو خواب جا بذاره؟



دوست دارم يه دست از آسمون بياد ما دو تا روببره از اينجا و انور ابرا بذاره...



دلامون قرار گذاشتن هميشه با هم باشندرو قرارش نکنه يه هو دلت پا بذاره


دلم از اون دلای قديمی يه از اون دلاکه ميخواد عاشق که شد پا روی دنيا بذاره


يه پا مجنونه دلم به شوق ليلی که می خوادبارو بنديلو ببنده سر به صحرا بذاره


تو دلت بوسه ميخواد من ميدونم! اما لبتسر هر جمله دلش ميخواد يه اما بذاره


بی تو دنيا نمي ارزه تو با من باش و بذارهمه ی دنيا منو هميشه تنها بذاره


من ميخوام تا آخر دنيا تماشات بکنم اگه زندگی برام چشم تماشا بذاره

بهانه عاشق


قطار , پنجره و انتظار يعني من

صداي نبض و نفس بي شمار يعني من 

سكوت , خواهش يك اضطراب در باران

نگاه ابري بي اختيار يعني من 

فضا, فضاي مه آلوده ي غم انگيزي است

سفر سروده ي اين روزگار يعني من 

كوير , حسرت چشمه سراب درياها

و جاده هاي بدون سوار يعني من 

رسيد لحظه آخر سكون و سوت قطار

تلاش ممتد يك بي قرار يعني من 

رسيده ام به ترانه بهانه عاشق

مسافري نرسیده به يار يعني من

تــکـــیــه گــــاه

 

میخواهم امروز با دست دل بر اوراق قلبت سخنی را بنگارم

میخواهم با زبان جان سخنی را بر گوش هستی ات نجوا کنم

سخنی که از قلب برخاسته است و میخوام که بر جان بنشانم

سخنی که از منتهای وجودم بر می خیزد

و می دانم که تا منتهای هستی تو پیش خواهد رفت

گوش کن این صدای قلب من است که می گوید:

تنها سنگ صبور و صیاد دل مــــن تو تنها کسی هستی که بر جانم نشستی

تپش قلبت را در قلب خود احساس میکنم

و عشقی به پهنا و بزرگی گیتی و بلکه فراتر از آن به تو دارم

نازنین یگانه من
نگاهت را از من بر مگیر كه بی آن تنهاترینم

و كلامت را از من دریغ مدار كه       سكوت تو ، لحظه هایم را از هم می درد و لبخندت را از من پنهان نكن كه خنده ات شكوفه های عشقم را به ثمر می رساند گامهایت را استوار ساز و شانه هایت را تكیه گاهم كن

كه بی تو پرپر می شوم از تمام خزانهای نیامده...