امیدوار
و باز من به روزگار امیدوار

و باز من به روزگار امیدوار


کسی بی خبر آمد ... مرا دست خودم داد ...
کسی مثل خودم غم ... کسی مثل خودم شاد .
کسی مثل پرستو ... در اندیشه ی پــــرواز .
کسی بسته و آزاد ... اسیر قفسی باز ...
کسی خنده ، کسی غم ... کسی شادی و ماتم
کسی ساده ، کسی صاف ... کسی در هم و برهم
کسی پرز ترانه ، کسی مثل خودم لال ...
کسی سرخ و رسیده ، کسی سبز و کسی کال
کسی مثل تو ای دوست ... مرا یک شبه رویاند ...
کسی مرثیه آورد ... برای دل من خواند .
من از خواب پریدم ، شدم یک غزل زرد ...
و یک شاعر غمگین ... مرا زمزمه می کرد.
مرا زمزمه می کرد ...
سلام ای کهنه عشق من ... که یاد تو چه پا برجاست
سلام بر روی ماه تو ... عزیز دل سلام از ماست
تو یه رویای کوتاهی ... دعای هر سحـــر گاهی
شدم خواب عشقت چون ... مرا اینگونه می خواهی
شدم خواب عشقت چون ... مرا اینگونه می خواهی
من آن خاموش خاموشم ... که با شادی نمی جوشم
ندارم هیچ گناهی جز ... که از تو چشم نمی پوشم
تو غم در شکل آوازی ... شکـــوه اوج پــــروازی
نداری هیچ گناهی جز ... که بر من دل نمی بازی
نداری هیچ گناهی جز ... که بر من دل نمی بازی
مرا دیووانه می خواهی ... زخود بیگانه می خواهی
مرا دلباخته چون مجنون ... زمن افسانه می خواهی
شدم بیگانه با هستی ... زخود بی خود تر از مستی
نگاهم کن ، نگاهم کن ... شدم هر آنچه می خواستی
سلام ای کهنه عشق من ... که یاد تو چه پا برجاست
سلام بر روی ماه تو ... عزیز دل سلام از ماست
بکش دل را شهامت کن ... مرا از غصه راحت کن
شدم انگشت نمای خلق ... مرا تو درس عبرت کن
بکن حرف مرا باور ... نیابی از من عاشق تر
نمی ترسم من از اقرار ... گذشت آب از سرم دیگر
سلام ای کهنه عشق من ... که یاد تو چه پا برجاست
سلام بر روی ماه تو ... عزیز دل سلام از ماست
سلام ای کهنه عشق من ... که یاد تو چه پا برجاست
سلام بر روی ماه تو ... عزیز دل سلام از ماست

در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد.
این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه از بهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهایشان به سمت مترو هجوم آورده بودند.
سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدمهایش کاست و چند ثانیهای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد.
یک دقیقه بعد، ویلونزن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بیآنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسهاش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد.
چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت سر تکیه داد، ولی ناگهان نگاهی به ساعت خود انداخت و با عجله از صحنه دور شد،
کسی که بیش از همه به ویلون زن توجه نشان داد، کودک سه سالهای بود که مادرش با عجله و کشان کشان به همراه می برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویلون زن پرداخت، مادر محکم تر کشید و کودک در حالیکه همچنان نگاهش به ویلون زن بود، به همراه مادر براه افتاد، این صحنه، توسط چندین کودک دیگر نیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدینشان بلا استثنا برای بردنشان به زور متوسل شدند.
در طول مدت ۴۵ دقیقهای که ویلون زن می نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند. بیست نفر انعام دادند، بیآنکه مکثی کرده باشند، و سی و دو دلار عاید ویلون زن شد. وقتیکه ویلون زن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه شد. نه کسی تشویق کرد، و نه کسی او را شناخت.
هیچکس نمیدانست که این ویلون زن همان (جاشوا بل ) یکی از بهترین موسیقیدانان جهان است، و نوازندهی یکی از پیچیدهترین قطعات نوشته شده برای ویلون به ارزش سه ونیم میلیون دلار، میباشد.
جاشوا بل ، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تاتر های شهر بوستون، برنامهای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیشفروش شده بود، و قیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود.
این یک داستان حقیقی است، نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتن پست ترتیب داده شده بود، و بخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و الوویت های مردم بود.
نتیجه : آیا ما در شرایط معمولی و ساعات نامناسب، قادر به مشاهده و درک زیبایی هستیم؟ لحظهای برای قدردانی از آن توقف میکنیم؟ آیا نبوغ و شگردها را در یک شرایط غیر منتظره میتوانیم شناسایی کنیم؟
یکی از نتایج ممکن این آزمایش میتواند این باشد: اگر ما لحظهای فارغ نیستیم که توقف کنیم و به یکی از بهترین موسیقیدانان جهان که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویلون، است، گوش فرا دهیم ،چه چیز های دیگری را داریم از دست میدهیم؟
دیروز دستامون دور از هم ... تنها ، از هم جدا
امروز یک عشق بی پایان ... آغاز ماست ، ای هم صدا
دیروز قصه مون رویا بود ... ما گم ، ما سرگردون
امروز با تو آغوش هم ... پر میگیریم ای مهربان
دنیای ما با هم ... زندگی می سازه
دو پرنده ... یه پروازه
لب های ما با هم ... دنیای پر خواهش
بوسه هامون ... آغاز عشق
لب های ما ... یه دنیا خواهش
بوسه هامون ... آغاز عشق
دیروز پوچ و بی معنا بود ... تاریک بی انتها
امروز ما تو چشمای هم ... زنده می شیم با هر نگاه
دیروز ذره های امید ... خاموش در ذهن ما
امروز قطره های موندن ... جون می گیرن در بین ما
دنیای ما با هم ... زندگی می سازه
دو پرنده ... یه پروازه
لب های ما با هم ... دنیای پر خواهش
بوسه هامون ... آغاز عشق
لب های ما ... یه دنیا خواهش
بوسه هامون ... آغاز عشق


شبی باخیال توهمخونه شد دل
نبودی ندیدی چه ویرونه شد دل
نبودی ندیدی پریشونیامو
فقط باد و بارون شنیدن صدامو
غمت سرد و وحشی
به ویرونه میزد
دلم با تو خوش بود و پیمونه میزد
شب مرد عاشق
شبی باخیال توهمخونه شد دل
نبودی ندیدی چه ویرونه شد دل
نبودی ندیدی پریشونیامو
فقط باد و بارون شنیدن صدامو
غمت سرد و وحشی
به ویرونه میزد
دلم با تو خوش بود و پیمونه میزد
شب مرد عاشق
پراز یاده یاره
پراز گریهء تلخ و بی اختیاره
شبای جوونی چه بی اعتباره
همش بی قراری ، همش انتظاره
پراز یاده یاره
پراز گریهء تلخ و بی اختیاره
شبای جوونی چه بی اعتباره
همش بی قراری ، همش انتظاره
بانوی من!
در این راه طولانی - که ما بی خبریم و چون باد می گذرد-
بگذار خرده اختلاف هایمان با هم باقی بماند. خواهش می کنم!
مخواه که یکی شویم، مطلقا یکی!
مخواه که هر چه تو دوست داری ، من همان را، به همان شدت
دوست داشته باشم و هر چه من دوست دارم، به همان گونه
مورد دوست داشتن تو نیز باشد!
مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم، یک ساز را، یک کتاب را،
یک طعم را،یک رنگ را و یک شیوه نگاه کردن را!
مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه مان یکی و رویاهامان
یکی!
هم سفر بودن و هم هدف بودن ، ابدا به معنی شبیه بودن و
شبیه شدن نیست و شبیه شدن دال بر کمال نیست، بل دلیل
توقف است...
عزیز من!
دو نفر که سخت و بی حساب عاشق هم اند و عشق آنها را به
وحدتی عاطفی رسانده است؛ واجب نیست که هر دو صدای کبک،
درخت نارون ،حجاب برفی، قله ی علم کوه ، رنگ سرخ و بشقاب
سفالی را دوست داشته باشنداگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت
که یا عاشق زائد است یا معشوق.
یکی کافیست. عشق، از خودخواهی ها و خود پرستی ها گذشتن
است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست.
من از عشق زمینی حرف می زنم که ارزش آن در "حضور" است
نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری.
بانوی من!
اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست، بگذار یکی نباشد.
بگذار در عین وحدت مستقل باشیم. بخواه که در عین یکی بودن ،
یکی نباشیم. بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید... بگذار صبورانه
و مهرمندانه در باب هر چیز که مورد اختلاف ماست بحث کنیم اما
نخواهیم که بحث ، ما را به نقطه ی مطلقاواحدی برساند.
بحث، باید ما را به ادراک متقابل برساند نه فنای متقابل!
اینجا سخن از رابطه ی عارف با خدای عارف در میان نیست،
سخن از ذره ذره ی واقعیت ها و حقیقت های عینی و جاری
زندگیست.
بیا بحث کنیم! بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم! بیا کلنجار برویم!
اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم.
بیا حتی اختلافهای اساسی و اصولی زندگی مان را ،در بسیاری
زمینه ها، تا آنجا که حس می کنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی
می بخشد، نه پژمردگی و افسردگی و مرگ، حفظ کنیم. من و تو
حق داریم در برابر هم قد علم کنیم و حق داریم بسیاری از نظرات
و عقاید هم را نپذیریم بی آنکه قصد تحقیر هم را داشته باشیم.
عزیز من!
گر نمی دیدم در این دنیا تو را گر نبودم با تو هرگز آشنا
گر در آن محفل نبودی همچو شمع یا نمی دیدم تو را در بین جمع
گر زهر بیگانه ای بیگانه تر می گذشتم از کنارت بی خبر
گر نمی کردی بسوی من نگاه با نگاهی نمی رفتم زراه
عاشقی گر در سرشت من نبود یا که عشق سرنوشت من نبود
این زمان جانم زمهرت پر نبود سینه ام منزلگه عشقت نبود
گر چه دیدم در رهت دائم بلا وای برمن گر نمی دیدم تو را

دوست دارم که تو خوشبخت شوی
و من از آن طرف کوچه تان شاهد این شب باشم
واقعا شیرین است
مرگ !
آنهم شب خوشبختی تو.......


تو با مني هر جا برم مهر تو بند جونمه
عشقت نميره از سرم،تو پوست و استخونمه
يه دم اگه نبينمت يه دنيا دل تنگت مي شم
نگاه دريايي تو،آبيه روي آتيشم 
نم نم بارون چشام گواه عشق پاکمه
هم نفس قسمت من دوست دارم يه عالمه
قشنگ ترين خاطره هام با تو و از تو گفتنه
آرامش وجود من صداي تورو شنفتنه
و من ماه که مدام دورت بچرخم ...
اما زمین خیلی بزرگ است
وماه کوچک کوچک کوچک
زمین پراست از سوراخ سمبه هایی که آدم را گم میکنند
اما دستهای تو را نمی شناسند
زمین بزرگ است
زمین چهارراه زیاد دارد وشاهراه ... نه!
زمین چاه زیاد دارد
همسایه زیاد دارد 
اقیانوس زیاد دارد
آدم زیاد دارد
اما من فقط تو را دارم
زمین ردپاهم زیاد دارد.
اما پا ندارد وگرنه حتماْ فرار میکرد از این همه زیادهایی که دارد
شاید آنموقع می فهمید « فقط » یعنی چه
زمین اطرافش شلوغ است آنقدر که وقت ندارد برود پای آینه
و ببیند موهایش
یکی
یکی
دارد
م ی ر ی ز د
چین روی پیشانی اش می افتد
دور و برش خالی می شود
و آنوقت فقط بازهم فقط
یک نفر برایش می ماند که شبها برایش لالایی بخواند و...
زمین بزرگ کوچکی است که فقط یک نفر را دارد
ومن فقط
تو را
شمع شب خاموش کسی دیگر بود
با یاد کسی که دوستش می داری
یک عمر در آغوش کسی دیگر بود

علیرضا دهرویه
خداوندا تو در قرآن جاویدان هزاران وعده ها دادی
توگفتی نامردان ...بهشتی را نمی بینند.
ولی من دیده ام نامرد
مردانی که از خون رگ مردان عالم
کاخ ها ساختند
خداوندا اگر مردانگی این است
به نامردی مردانت قسم اگر...
دستم به قرآنت بیالایم....!!!!!
من چه شب هایی تو را اینگونه یادت کرده ام:
زیر لب با بغض و دلتنگی صدایت کرده ام !
در تمام روزها خورشید یادت زنده بود
قطره قطره با غمت شب ها رفاقت کرده ام!
قطره ی اشکی که می غلطد به روی گونه هات
-قطره ای کوچک-به او حتی،حسادت کرده ام!
می تپی در خود چرا ؟دیگر شکیبا نیستی!
من كه از دنياي آدم ها جدايت كرده ام!
با خودم گفتم : خدایا بانی این روزها ...
اهل نفرین نیستم ... اما دعایت کرده ام!
من اگر تنها شدم بعد از تو تقصیر تو نیست
حرمت تنهايي خود را رعايت كرده ام !
من تو را در شعرهایم زندگی کردم اگر
هرغزل درهر ورق خود را ملامت کرده ام!
گرچه بعد از رفتنت يك عمر تنهاتر زپيش...
من به اين تنهاشدن ها با توعادت كرده ام!
در فکر دورانی که مثل چشم هم زدن ...
حالا نصیب من شده از آن همه دروغ
در کوچه های خالی از باران قدم زدن.
با دست های بسته ی تقدیر و سرنوشت
این روزهای خسته را با غم رقم زدن
من را برای غصه هایم سرزنش نکن!
سخت است در نبود تو از عشق دم زدن!
با سایه ها نشستن و با اشک پر شدن
در کوچه های بی صدا گیتار غم زدن!
باران چشم های من در این غروب سرخ
یک لحظه باز سر به دوران عدم زدن
در کوچه های خیس باران مبتلا شدن
با یاد تو تنها در این کوچه قدم زدن...
١٨ سال پيش من در شرکت سوئدى ولوو Volvo استخدام شدم. کار کردن در اين شرکت تجربه جالبى براى من به وجود آورده است. اينجا هر پروژهاى حداقل ٢ سال طول ميکشد تا نهايى شود، حتى اگر ايده ساده و واضحى باشد. اين قانون اينجاست. جهانى شدن (Globalization) باعث شده است که همه ما در جستجوى نتايج فورى و آنى باشيم. و اين مشخصاً با حرکت کند سوئديها در تناقض است. آنها معمولاً تعداد زيادى جلسه برگزار ميکنند، بحث ميکنند، بحث ميکنند، بحث ميکنند و خيلى به آرامى کارى را پيش ميبرند. ولى در انتها، اين شيوه هميشه به نتايج بهترى ميانجامد. به عبارت ديگر:
1- سوئد در حدود 450000 کيلومتر مربع وسعت دارد.
2- سوئد حدود 9 ميليون جمعيت دارد.
3- استكهلم، پايتخت سوئد كه به پايتخت اسكانديناوي نيز مشهور است حدود 78000 نفر جمعيت دارد.
4- ولوو، اسکانيا، ساب، الکترولوکس و اريکسون برخى از شرکتهاى توليدى سوئد هستند.
اولين روزهايي كه در سوئد بودم، يکى از همکارانم هر روز صبح با ماشينش مرا از هتل برميداشت و به محل کار ميبرد. ماه سپتامبر بود و هوا کمى سرد و برفى. ما صبحها زود به کارخانه ميرسيديم و همکارم ماشينش را در نقطه دورى نسبت به ورودى ساختمان پارک ميکرد. در آن زمان، ٢٠٠٠ کارمند ولوو با ماشين شخصى به سر کار ميآمدند.
روز اول، من چيزى نگفتم، همين طور روز دوم و سوم. روز چهارم به همکارم گفتم: آيا جاى پارک ثابتى داري؟ چرا ماشينت را اين قدر دور از در ورودى پارک ميکنى در حالى که جلوتر هم جاى پارک هست؟
او در جواب گفت: براى اين که ما زود ميرسيم و وقت براى پيادهرفتن داريم. اين جاها را بايد براى کسانى بگذاريم که ديرتر ميرسند و احتياج به جاى پارکى نزديکتر به در ورودى دارند تا به موقع به سرکارشان برسند. تو اين طور فکر نميکني؟
