معجزه خاموش
عاشقانه های ما
میدونی زندگیمی.. مواظب زندگیم باش.. جاده ای که از رفت و آمد لحظه ای خالی نمیشد من که بسیار غریبان را به آبادی رساندم ، عاقبت خود ماندم و ویرانه و تنهائی خود . آن همه تلخی و غم،این همه شادی و ایمانت را... گاه دلتنگ شوی،گاه بی حوصله و سخت و غریب گل نازم! این بار چشم دل را وا کن! حرف نو را این بار،از لب شاد چکاوک بشنو! چشم دل را نو کن آری ای خوب قشنگ! روز نو آمده است! و بهار هم امسال فاصله بسیار است بین خوبی و بدی...می دانم!!! روز نو،هر روز است! بی صدا و بی ترانه تا بگویم راز خود را در سکوتی عاشقانه دوست دارم موج باشم در دل دریا خروشان سر به روی ساحل غم در پی دیدار باران دوست دارم ابر باشم در دل شبها ببارم بر کویر قلب دنیا بوته ی عشقی بکارم دوست دارم باد باشم در هیاهوی رسیدن قاصد شهری خیالی سوی فردا پر کشیدن دوست دارم عشق باشم هر کجا خواهم بتازم روی دلهای پر از غم قصری از رویا بسازم اینک اما من نه عشقم من نه باد و موج و آبم آرزوهای خیالی از دیار سرد خوابم افسانه گل کامليا به همين جهت است که گل کامليا هر بهار بر سطح آب ميشکفد. شکوفههاي آن آبي رنگ يعني به رنگ چشمهاي دختر مهرباني است که خداوند توپا به او عمر جاويد عطا کرده است. یکی مثل تو با چشماش دل منو کرده دیوونه دستامو بزار تو دستت بگو که تا ابد پیش تو می مونم دستات بهم بوی زندگی میده دوستت دارمو می خوام بهم بگی وقتی می خندی یه حسی بهم میگه جز من دلتو می خوای به کی بدی اگه با من باشی،ما با هم باشیم زندگی خوب و شیرینه آخه چشمای من شب که میشه خواب چشماتو می بینه من و تو تا ابد واسه هم می میریم هر شب که می خوابیم خواب همو می بینیم دوست دارم شبایی که با همیم بارون بباره تو واسه منی تا همیشه بی تو عزیزم نمی شه واسه تو می زنه ضربان قلبم من همیشه باهاتم اینو بدون حتماً بدون که من تو رو تنها نمی زارم دیگه هر چقدر دور بودیم واسم بسه این شب سرد غمگین غربت با وجود تو رنگ سحر داشت با تو این مرغک پر شکسته مانده بودی اگر بال و پر داشت با تو بیمی نبودش زطوفان مانده بودی اگر همسفر داشت هستیم را به آتش کشیدی سوختم من ندیدی ندیدی مرگ دل آرزویت اگر بود مانده بودی اگر می شنیدی با تو دریا پر از دیدنی بود شب ستاره گلی چیدنی بود خاک تن شسته درموج باران در کنار تو بوسیدنی بود بعد تو خشم دریا و ساحل بعد تو پای من در گل مانده بودی اگر موج دریا تا ابد هم پراز دیدنی بود با تو و عشق تو زنده بودم بعد تو من خودم هم نبودم بهترین شعر هستی رو باتو مانده بودی اگر می سرودم توی ایستگاه استجابت دعا منتظر نشسته بود منتظر، ولي دعاي او دير كرده بود او خبر نداشت كه دعاي كوچكش توي چارراه اسمان پشت يك چراغ قرمز شلوغ گير كرده بود او نشست و باز هم نشست روزها يكي يكي از كنار او گذشت روي هيچ چيز هيچ جا از دعاي او اثر نبود هيچ كس از مسير رفت امد دعاي او با خبر نبود با خودش، فكر كرد پس دعاي من كجا ست؟ او چرا نمي رسد؟ شايد اين دعا راه را اشتباه رفته است! پس بلند شد رفت تا به ان دعا راه را نشان دهد رفت تا كه پيش از امدن براي او دست دوستي تكان دهد رفت پس چراغ چارراه اسمان سبز شد رفت با صداي رفتنش كوچه هاي خاكي زمين جاده هاي كهكشان سبز شد او از اين طرف ، دعا از ان طرف در ميان راه با هم ان دو رو به رو شدند دست توي دست هم گذاشتند از صميم قلب، گرم گفتگو شدند واي كه چقدر حرف داشتند...
برف ها كم كم اب مي شود شب ذره ذره افتاب مي شود و دعاي هركسي رفته رفته توي راه مستجاب مي شود... من و شب راهی فردا هیچ صدایی نیست تو گوشم
جز صدای خسته باد صدای خش خش برگا زیر پا زنگ زمستون بهترین ترانه مون بود صدای بارش بارون توی دست سرد ناودون منو تو که رهسپاره روزای خوب بهاریم باید این شبای سرد و هر دو پشت سر بذاریم من و تو خسته ایم اما به هدف چیزی نمونده رسیده به صبح صادق وقتی که شبو سوزوندی تو بودی که به داد من رسیدی وقتی که بی رفیق و تنها بودم افتاب گرمی شدی یو تابیدی خیابون خیسه و تنها من و شب راهی فردا هیچ صدایی نیست تو گوشم جز صدای خسته باد صدای خش خش برگا زیر پا زنگ زمستون بهترین ترانه مون بود صدای بارش بارون توی دست سرد ناودون منو تو که رهسپاره روزای خوب بهاریم باید این شبای سرد و هر دو پشت سر بذاریم من و تو خسته ایم اما به هدف چیزی نمونده رسیده به صبح صادق وقتی که شبو سوزوندی تو بودی که به داد من رسیدی وقتی که بی رفیق و تنها بودم افتاب گرمی شدی یو تابیدی به روز خاکستری کبودم عشق ما مثل یه جاده ما دو تا مثل مسافر روی این جاده می رفتیم همه جا شونه به شونه که مبادا یکی از ما خسته تو جاده بمونه من می گفتم که مبادا گم بشیم دنیا بزرگه
هر جا یک شعله ببینیم شعله چشمای گرگه خنده هامون همه با هم گریه هامون همه با هم تو که می گفتی که تمومه قصه حسرت و ماتم اما از اخر قصه کاشکی اول خبرم بود
با دل سنگی که داشتی گرگ من همسفرم بود حالا تو جاده غربت یکی مون تنها نشسته می نویسه روی جاده اه از این عشق شکسته تو به اخرش رسیدی واسه من اول راهه
واسه تو جدایی اسون واسه من مثل یه چاهه اخر قصه همینه قصه عشق شکسته یکی شون رفته رسیده یکی رو جاده نشسته خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن ببين هم گريه هام از عشق .چه زندوني برام ساختن خداحافظ گل پونه .گل تنهاي بي خونه لالايي ها ديگه خوابي به چشمونم نمي شونه يكي با چشماي نازش دل كوچيكمو لرزوند يكي با دست ناپاكش گلاي باغچمو سوزوند تو اين شب هاي تو در تو . خداحافظ گل شب بو هنوز آوار تنهايي داره مي باره از هر سو خداحافظ گل مريم .گل مظلوم پر دردم نشد با اين تن زخمي به آغوش تو برگردم نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم از اين فصل سكوت و شب غم بارونو بردارم نمي دوني چه دلتنگم از اين خواب زمستوني تو كه بيدار بيداري بگو از شب چي مي دوني تو اين روياي سر دم گم .خداحافظ گل گندم تو هم بازيچه اي بودي . تو دست سرد اين مردم خداحافظ گل پونه . كه باروني نمي توني ...طلسم بغضو برداره .از اين پاييز ديوونه خداحافظ .....! اين فرشته ساده است و خط خطي ست سر به زير يك كمي خجالتي ست بوي سيب مي دهد لباس او دامنش حرير سبز صورتي ست گوشواره هايش از ستاره است تاجش از شهاب قيمتي ست سرمه هاي نقطه چين چشم هايش ريزه هايي از طلاست زينتي ست تكه اي بهشت توي دستش است خنده هاي كوچكش قيامتي ست دشمني هميشه در كمين اوست دشمن بد و حسود و لعنتي ست هاج واج مانده روي اين زمين او فرشته اي غريب پاپتي ست اين فرشته راستش خود تويي قصه فرشته ات حكايتي ست زندگـی یک آرزوی دور نیست زندگـی یک جست و جوی کور نیست زیستن در پیله ی پروانه چیست؟! زندگـی کن زندگی افسانه نیست. گوش کن...!! دریا صدایت میزند! هر چه نا پیدا صدایت می زند! جنگل خاموش میداند تورا. با صدایی سبز می خواند تورا. آتشی در جان توست. قمری تنها پی دستان توست. پیله ی پروانه از دنیا جداست. زندگـی یک مقصد بی انتهاست. هیچ جایی انتهای راه نیست! این تمامش ماجرای زندگیـــست...!!! گریستن در پیش است اما گریه ی من حتی از باران هم بیش است خوش به حال آسمان غم و اندوهش را می کند او تقسیم با خلقی می چکاند باران چه کنم که حتی در میان تن ها مانده ام من تنها کاش ای کاش قطره ای سر سوزن قدر دانه ای ارزن یا پر کاهی داشتم شادی می سپردم به شما قسمت می کردم خنده های خود را نه اینکه چون آسمان غم و اندوهم را بکنم با خلقی هم داستان بفشانم باران! تو رفتی وغم رفتنت منو ذره ذره ابم می کنه از آسمون چشم من بازهم میباره اشک غم *** این گریه های بی صدا گواه عاشق شدنه صدای خنده ی دلم نشون زنده بودنه *** خنده همیشه رو لبم اما توو قلبم آتیشه این خنده های زورکی حیف که چه زود تموم میشه *** کاشکی میدیدی مهربون این قطره های اشکمو کاش میشنیدی تو یه بار این هق هق هر شبمو *** میگن که باید بشکنی هرکسی که توروشکست هرکی توو راه عاشقی نیمه ی راه راهتو بست *** اما بهت میگم عزیز متشکرم بانوی من از تو که دل رو بردیو هدیه دادی اشکوبه من *** عشق تو بنده جونمه نمیشه از تنم جدا از تومی مونه یادگار بغضوغموشب گریه ها گاهی خيال می کنم از من بريده ای

روزگاری جاده ای بودم غرق تردد ،


اگر اندوه،
از چشمان من پیداست،
اگر راه گلویم را گرفته،
بغض پنهانی،
اگر دریا نه یک رودم،
به سمت خود پریشانی،
اگر باران ندارم،
ابر بی بارم،
اگر دیوانه ام، مستم،
فقط یک آرزو دارم،
بدانی:

شبی همصحبتی میگفت:

گل من! قلبت را به خداوند سپار...
گاهی از عشق گذر کن و دلت را بسپار به خداوندی که
خوب می داند گل من! سهم تو از دل چیست....
و زمانی را هم،غرق شادی و پر از خنده و عشق...
همه را ای گل ناز،به خداوند سپار...
خاطرت جمع عزیز! که عدالت،خصلت مطلق اوست...
دست رد بر دل هر غصه بزن...حرفهایت را
گرم و آرام و بلند،به خداوند بگو...
عشق را تجربه کن!
قطره آبی بچکان بر کویر دل و بر بایر این عاطفه ها...!
گل من! در این سال که پر از روز و شب است
و پر از خاطره هایی تازه!
و شبیه شب و شبنم غرق موسیقی باش!
لحظه ها میگذرندـتند و بی فاصله از هم...
مثل آن روز که انگار،گلم! هرگز از راه نرسید...!
زندگی آمدن و رفتن نیست....
خاطره ها هستند،گاه شیرین و گهی تلخ و غریب!
بهتر آن است که در روز جدید
فکر را نو بکنیم،عشق را سر بکشیم
و دل تار غمین را بنشانیم سر سفره نور
خانه اش را بتکانیم و سپس
هر در و پنجره را،سوی چشمان خدا وا بکنیم...
مثل هر سال از آغوش خدا می روید!
کاش این بار گلم!
با دل گرم زمین عهد ببندیم،دگر
قدر بودنها را، خوبتر می دانیم...
و خدا را هر روز،از نگاه همگان می خوانیم...!
ولی ای ماه قشنگ!
آنچه در ما جاری است،این همه فاصله نیست!
چشمه گرم وصال است و عبور...
زندگی...میگذرد،تند و آسان و سبک...!
عاشق هم باشیم،عاشق بودن هم-
عاشق ماندن هم،عاشق شادی و هر غصه هم...
فکر را نو بکنیم...!
عشق را سر بکشیم...!
زندگی، میگذرد....!تند،آسان و سبک!!!

چه می خواهی تو از جانم که جز عشقت نمی دانم
چنانم کرده ای عاشق که بی عشق تو ویرانم
میان سجده ام هر شب فقط یک ذکر می خوانم
تویی روحم تویی جانم تویی پیدا و پنهانم
تویی سرچشمه ی امید و یأس و درد و درمانم
نمی بینی تو دردم را ، ز غم گویی به زندانم
نگر بر قلب بیمارم ، ببین این جسم بی جانم
برای دیدن رویت ز هر خوابی گریزانم
گذر کن یک دمی بر من ببین چشمان گریانم
بیا سویم چو میدانی تویی سوی دو چشمانم

در همه جاي اروگوئه يک نوع گل آبي رنگ روي آب ميشکفد که آن را گل کامليا ميگويند. هر جا آب هست خواه استخر باشد و خواه رودخانه و خواه درياچه، اين گل زيبا ديده ميشود که در آب شناور است. اما معروف است که گل کامليا هميشه وجود نداشته است و افسانة پيدا شدن اين گل چنين است:
يکي بود، يکي نبود، در قديم يک قبيلة سرخپوست در کنار رودخانه با صلح و آرامش زندگي ميکردند. غذاي خود را از شکار حيوانات و ماهيگيري تهيه ميکردند و لباس خود را از پوست حيوانات آماده ميساختند. زندگي آنها به خوبي ميگذشت اما روزي بيگانههايي که سفيدپوست بودند به آنها حمله بردند. شکارگاههاي سرخپوستان را تصاحب کردند و آنها را به مزارع تبديل کردند. خانه و قلعه ساختند و در سرزميني که بوميان به آسودگي ميزيستند بيگانههاي سفيدپوست نيز مسکن گزيدند. سرخپوستان از شکارگاهها و آبگيرهاي خود دفاع کردند و هر چند سلاحي غير از تير و کمان و فلاخن نداشتند و در برابر آنها سفيدپوستان تفنگ و باروت داشتند. اما در خيلي از نبردها بر بيگانگان پيروز شدند. اما آخر سر در برابر نيروي دشمن متجاوز غير از تسليم چارهاي نيافتند.
ناچار از سرزمين آباة و اجدادي مهاجرت کردند و به نقاط دورتري رفتند و چادر زدند و وقتي آبها از آسيابها افتاد و آتش کينه فرو نشست بوميها و سفيدپوستها با هم دوست شدند و آداب دوستي و همسايگي را رعايت کردند.
پيران قبيله ميگويند که دختري در دهکدة سفيدپوستان بود که فرزند کدخداي سفيدپوستان بود. اين دختر به زيبايي و مهرباني شهره بود و کمکم سرخپوستان هم محبت او را در دل گرفتند.
روزي بچههاي سرخپوست در رودخانه بازي ميکردند. ناگهان آب بالا آمد چون سيلي از تپه سرازير شد و به رودخانه ريخت. کناره را فرا گرفت ودرختها و خانههاي کناره را ويران کرد.
سيل تمام بچهها را به ساحل کشاند غير از يک پسر بچه بومي را که ميان آب غوطهور ماند. دختر کدخداي سفيدپوست از صداي داد و فرياد کودکان به جانب رودخانه دويد و پسربچه را ديد که در سيلاب خروشان دستوپا ميزند. ديگران نيز دويدند و به کناره رسيدند اما دختر منتظر کسي نماند. جست زد در آب تا غريق را نجات بدهد. و بالاخره به پسر بومي رسيد و او را نجات داد اما ديگر خيلي خسته شده بود و نميتوانست پسرک را به ساحل برساند. پدر دختر يعني کدخداي سفيدپوستان نيز در آب پريد و شناکنان خود را به جايي رساند که دخترش با پسر بومي با امواج خروشان دست به گريبان بودند. پدر پسر بومي را گرفت و به ساحل رساند و بعد برگشت که دختر خود را نيز نجات بدهد اما پيش از اين که به دختر برسد موج او را درربود و دختر در گردابي فرو رفت و از نظر ناپديد شد.
اندوه عظيمي دهکدة سفيدپوستان و خيمههاي سرخپوستان را در بر گرفت. هيچکس نميتوانست پدر داغديده را تسلي بدهد.
روزي سرخپوستان به نزد او آمدند و پيامي از خداي خود« توپا» برايش آوردند. توپا از فداکاري دختر جوان براي نجات سرخپوست خيلي متأثر شده بود و قصد کرده بود که عمر دوبارهاي به دختر ببخشد و او را به صورت ديگري دربياورد. پس توپا دختر را به صورت گلي درآورد که هميشه در سطح رودخانهها و درياچهها ميشکفد. 

یکی مثل من تو دنیا شب و روزش واسه تو می نویسه

مانده بودی اگر نازنینم زندگی رنگ بوی دگر داشت





روی رودلای آدما هرگز حسابی وا نکن
از در نشد از پنجره، زوری خودت رو جا نکن
آدمکای شهر ما، بازیگرایی قابلن
وقتش بشه یواشکی رو قلب هم پا می ذارن
تو قتلگاه آرزو عاشق کشی زرنگیه
شیطونک مغزای ما دلداده دورنگیه
دلخوشی های الکی، وعده های دروغکی
عشقاشونم خلاصه شد، تو یک نگاه دزدکی
آدمکای شب زده، قلبا رو ویرون میکنن
دل ستاره ی منو، از زندگی خون میکنن
ستاره ها لحظه ها رو، با تنهایی رنگ میزنن
به بخت هر ستاره ای، آدمکا چنگ میزنن
عمری به عشق پر زدن قفس رو آسون میکنن
پشت سکوت پنجره چه بغضی بارون میکنن!
مردم سر تا پا کلک، رفیق جیب هم میشن
دروغه که تا آخرش، همدل و هم قسم میشن
رو دنده حسادتا زندگی رو میگذرونن
عادت دارن به بد دلی نمی تونن خوب بمونن
قصه روزگار اینه، به هیچ کسی وفا نکن
روی دلای آدما، هرگز حسابی وا نکن
![]()








که برای تو و تصویر دلت میمیرم
از من آزرده مشو ، میروم از خانه ی تو
قبل رفتن تو بدان عاشق و بی تقصیرم
تو اگرخسته ای از دست دلم حرفی نیست
امر کن تا که بمیرم به خدا میمیرم...



یاد وخاطره هات تو قلبم بی تا بی می کنه
نه می تونم با تو باشم نه می تونم از تو جدا شم
خوب می دونم رفتنت دیگه برگشتی نداره
اما عزیز قسم به چشمات چاره ای ندارم
جای خالیت توی خونه دیگه هرگز پر نمیشه
اگر چه سخته که باید تنها بمونم
رفتنت باورم بشه باید که عادت بکنم 
مژده بدین به گونه هام مژده بدین به صورتم
بهتر از من برای دلت گزيده ای
از خود سؤال می کنم آيا چه کرده ام
در فکر فرو ميروم از من چه ديده ای
فرصت نمي دهی که کمي در دل کنم
گويا از اين نمونه مکرر شنيده ای
از من عبور مي کنی و دم نمی زنی
تنها دلم خوش است که شايد نديده ای
يک روز می رسد که در آغوش گيرمت
هرگز بعيد نيست خدارا چه ديده ای

این دو چشم عاشقم مهمان توست
گرچه لبریز از غمی درمانده ای
این نگاهم در پی در مان توست
در میان ظلمت شبهای غم
چلچراغ قلب من چشمان توست
در کنارم لحظهاای آسوده باش
همدم دستان من داستان توست








